دوستانه

      صفحه اصلي         آرشيو

 

... بهترين ها ...

a

قاصدک

چخوف منو نديدی؟

شبح

کتابدار

منيرو

ليلای ليلی

بهنود

خوابگرد

آذر و آينه اش

سردبير:خودم

وبگرد

نوشی و جوجه هايش

a

لينک و لوگوي دوستانه
a

DOOSTANEH
a

...خواندنی ها...  
a

من، خودم و احسان
خورشيدخانوم
دلتنگستان
با شما نيستم
پوست انداختن
زيتون
عموگارفيلد
ميزگرد يک نفره
آدم نصفه نيمه
خرمگس
آيدا
شهرزاد
زنانه ها
زهرا
گل کو
دلتنگيهای نقاش خيابان چهل و هشتم
ما مهره نيستيم
از بالای ديوار
کاپتان هادوک
قلوه سنگ
Know-How
خيال
خداداد
يونس شکرخواه
حسن سربخشيان
نفيسه مطلق
فرناز قاضی زاده
ليدی سان
احسـان و عــشــق
دندانـپــزشــك
آبی
رنگين کمــــان
بانـوي ارديـبـهـشـت
عصيان
شب هزار و دوم
آزيتا
گـل كاغـذي
كتـبـا لـو
سرزمين آفتابی
گيله مرد
گور آباد
آليس
سپينود
آدم و حوا
پروين
سلمان
کرگدن
نازبانو
ويرجينيا ولف
خانوم گل
بامداد
آدم و حوا
سکتور صفر
چرنديات
زن نوشت
ماهی
حامد بنايی
ابری
a
...مجلات...
a
سخن
پندار
دوات

كاپوچينـو

نـبــوي آن لايـــــن
كارگاه داستان
ادبيات و فرهنگ
زنان ايران
آهوی زنان
ابزارهای فارسی
آينه

Saturday, June 25, 2005

دردناک است، غلبه جهل بر دانايی، و تماشای جشن نادانان بر فراز خاکستر ادراک. می دانم که اين خاکستر همچنان آبستن شراره های زندگی و آگاهی است، تا کی باز درگيرد و جهانمان گرم و روشن کند.
به اميد آن روز...

Sunday, June 19, 2005

ديروز، امروز، فردا

ديروز روز سختی بود. برای همه ما سخت بود. آواری از اندوه بود و سیلی از مصيبت. جنبش اصلاح طلبی به دلیلهای فراوان نتوانست کامياب شود.
اما تعزيه و مرثيه سرايی ديگر کافيست. ديروز گذشت و امروز روز ديگری است. جنبش اصلاحات زنده است و زنده می ماند چون ما زنده ايم و زنده می مانيم. اگر به ايده اصلاح طلبی ايمان داريم بايد پرچم آن را بر دوش خود بگيريم و و در برابر فاشيست های تماميت خواه، خيال پردازان مالیخولیايی و بيگانگان طمعکار بجنگيم و پيروز شويم. اصلاحات يعنی مبارزه برای بهتر زيستن، نبرد برای خوشبختی. نبردی که از خشونت دور است و معتقد است که اصلاح واقعی از راه صلح و صلاح حاصل می شود.
دوست من، اصلاحات زنده است و از جان من و تو نيرو می گيرد و پيش می رود.
اکنون زمان و مجال تعزيه نيست. حالا حتی فرصت تفکر و تحليل علل و اسباب ناکامی هم نيست که رقيب در يک قدمی است و تامل و تعلل ما گوی سرنوشت را به دست او می سپارد. روزهای تفکر و بازسازی و تقويت بنيادهای اصلاح طلبی خواهد رسيد.
اکنون اما کار ما روشن است. ما بايد به کسی رای دهيم که فضای مناسبتری برای ادامه فعاليت به ما بدهد. به کسی رای دهيم که بتوان در کنارش انديشه اصلاح طلبی را در جامعه پيش برد.
دفاع از رفسنجانی آسان نيست، به خصوص برای من که از شخص او چندان خوشم نمی آيد. اما حوزه سياست حوزه علايق و احساسات شخصی نيست بلکه عرصه تصميم گيری برای امری مهم و بلکه مهمترين مسئله يعنی خير و صلاح جامعه است.
من اکنون که نماينده اصلی ام به دور آخر نرسيده، به هاشمی رای می دهم.
به هاشمی رای می دهم و از فردای انتخابات به کار اصلی خود يعنی تلاش برای تقويت پايه های دموکراسی و حقوق بشر می پردازم. می دانم تا در جامعه ام نهاد های قوی مدنی و اقتصادی نداشته باشم دموکراسی نخواهم داشت. تا آموزش عمومی و بهبود فرهنگی نداشته باشم حقوق بشر نخواهم داشت.
من نمی خواهم کسی انتخاب شود که دستاوردهای همرزمان مرا که در کشاکش سالها زندان و شکنجه و باتوم و محروميت و تحقير و سرکوب به دست آمده يکسره به باد تعصب کور يا بمبهای هوشمند دهد.

من به هاشمی رای می دهم تا او که با حمايت اشباح تاريکخانه ظلم و جهل بالا کشيده شده نماينده من در جهان شناخته نشود.

Saturday, June 18, 2005

Black Friday for Reformists, Black Friday for Iranians!

تحريم انتخابات، ترحيم آزادی شد...

You Don't Vote, They Vote, They Win, We Suffer!

Monday, June 13, 2005

ستاد نسيم: نسل سومي هاي ياريگر معين

در انتخابات رياست جمهوری شرکت می کنم و به معين رای می دهم.
دليل های پيچيده ای ندارد و همه اش را همه می دانند. تصميم من بر اين فرض ها استوار است:
به گمان من راه اصلاحات کم هزينه ترين و مفيد ترين راه رسيدن به شرايط بهتر است.
دولت معين ادامه دولت خاتمی است با اين تفاوت که معين و گروهش صريح تر و پر جرات تر اند و ملاحظه ها و احتياط های خاتمی را ندارند.
تحولات اجتماعی موجب ظهور اصلاح طلبان شد و ايده اصلاح طلبی باعث ايجاد تحول حد اقل در ظاهر کسانی شد که اعتقادی به اين فکر نداشتند (مقايسه کنيد قاليباف امروز را با قاليباف 8 سال پيش). اين تغيير ظاهر با تحول بزرگی در درون نيز همراه است(قاليباف نمی تواند باز ريش بگذارد و حرفهای 8 سال پيش را تکرار کند).
روند تحولات برگشت پذير نيست و نيروی موثر آن مردم اند اما مخالفان اصلاحات می توانند اين روند را کند يا متوقف کنند.
رويکرد اقتصادی هاشمی و معين تقريبا يکی است.

کسانی که در انتخابات شرکت نمی کنند دو گروه اند:
1. کسانی که (مثل اغلب ايرانيها) رابطه ای عاطفی و احساسی با همه کس از جمله مقامات سياسی دارند. زمانی با انگيزه ای عاشقانه به خاتمی رای می دهند و وقتی از او به قدر کافی توجه يا فداکاری نديدند رويگردان می شوند و متنفر می شوند و قهر می کنند.
2. کسانی که معتقدند با رای ندادن مشروعيت حکومت از بين می رود و بعد حکومت به شکلی سرنگون می شود و بعد يک حکومت خوب درست می شود.
گروه اول ماجرايی احساسی دارند و استدلال زياد برايشان مفيد نيست. اما می شود آنها را به کودکانی تشبيه کرد که قهر می کنند و غذا نمی خورند و در نتيجه همچنان گرسنه می مانند.

گروه دوم اما متفاوت اند و در ميانشان از اپوزيسيون خارج نشين تا روشنفکر داخل نشين ديده می شود. من علاقه مندم آرزوهای اين گروه را عملی فرض کنم و ببينم چه می شود.
فرض کنيم جمعه در انتخابات شرکت نکرديم و شنبه مشروعيت حکومت از بين رفت و يکشنبه حکومت سقوط کرد و حالا روز دوشنبه است. اميدوارم اين هموطنان برای روز دوشنبه پيشنهاد خوبی داشته باشند، چون اگر نداشته باشند هرج و مرج غريبی ايجاد می شود و همه مخالفين ظلم و ستم و طرفداران آزادی و حقوق بشر از سلطنت طلب ها گرفته تا کمونيست کارگری و مجاهدين خلق و بقيه به جان هم می افتند و برای ايجاد يک حکومت مردمی خود و مردم را می کشند. سوال های اصلی اينهاست:
چه کسی حکومت را ساقط می کند؟(غير از آمريکا و امام زمان و هخا)
کدام گروه يا تشکل قوی حکومت بعدی را می سازد؟

Monday, May 23, 2005

هشت سال پیش ما پاک ترین روح ممکن را بر صندلی نشاندیم. خاتمی در این هشت سال می توانست بی حرمت شود، می توانست رودرروی مردم بایستد، می توانست سووال نکند و پاسخ ندهد. می توانست قدرت و ثروت بخواهد. می توانست همچون همه قربانیان این صندلی نکبت و شوم دیگران را خفه کند و از بودن و ماندنش شادمان باشد، اما خاتمی چنین نکرد. خاتمی علیرغم همه آن کارهایی که نکرد، اما کاری کرد که در تاریخ قدرت ایران بی سابقه است. خاتمی هشت سال شریف ماند. فقط روز دانشگاه را در یک سال قبل به یاد بیاوریم که هر کس از آن دانشجویان هرچه خواستند به او گفتند و خاتمی شرافتمندانه پاسخ شان داد. همین یک روز برای همه تاریخ هشت سال حکومت خاتمی کافی است.(متن کامل)

Sunday, May 15, 2005

قاتلم اتوبان می سازد
مبادا دير برسم
به مسلخ موعود

چکمه پوشی با لبخند
وعده می دهد
سرفرازی فردا را
به وعده اش وفادار است، می دانم
که ديروز بود
آنگاه که وعده داد
سرکوبم را

سردار اما
که به مصلحت
زنجيروار
بردارمان می کرد
بشارت می دهد
گذر از بحران را
او که يارانش هر يک
اسير بحران اند
بي ياور

ديگری از پشت کوه
با کوله باری از صدقه
می رسد
که ماهانه بخشمان کند
که روزانه دعايش کنيم

آن يکی هم
که زمانی تفنگ سرهنگی داشت
و وقتی بوق فرهنگی
اکنون آمده
اصولمان را تمشيت کند
او که خود هنوز
ميان هوشنگ و هاشم
در نوسان است

و جماعت مصلح
که آب توبه مکرر
بر سر ريخته اند
آزموده را بيهوده
می آزمايند

مردمان
نابينا و نادان
سرنوشت خويش را
نمی سازند
آن را
انتظار می کشند.

Sunday, May 01, 2005

هفته گذشته به يک سفر چهار روزه رفتيم. روز اول به رشت و فومن و ماسوله مه آلود رفتيم و شب را ماسوله مانديم. فردايش به آستارا رفتيم. روز سوم از آستارا به اردبيل و سپس به خلخال رفتيم. صبح روز چهارم از خلخال به اسالم و از آنجا به انزلی و رشت آمديم و سپس تهران. مسير بسيار زيبا و ديدنی و خيال انگيزی بود.

زنان شالی کار - جاده فومن به ماسوله


ماسوله


ماسوله


شب مه آلود ماسوله


مزرعه چای – جاده فومن به ماسوله


جاده آستارا به اردبيل – گردنه حيران


جاده آستارا به اردبيل – گردنه حيران


جاده آستارا به اردبيل – گردنه حيران


بازار اردبيل


خشکبار فروشی - بازار اردبيل


ماهی دودی در بازار اردبيل فراوان است.



بناهايي كه بقعه شيخ صفي الدين ناميده مي شود نيمه اول سده هفتم ساخته شده است. محل بقعه ابتدا خانقاه و مسكن شيخ صفي الدين و محل اجتماع مريدان او بوده و پس از مرگ شيخ در همان جا به خاک سپرده شد. (توضيح)

گنبد الله الله بقعه شيخ صفی – اردبيل


صحن بقعه شيخ صفی – اردبيل


حياط پشتی بقعه شيخ صفی – اردبيل


زير گنبد مقبره شاه اسماعيل در بقعه شيخ صفی – اردبيل


زير گنبد مزار شيخ صفی – اردبيل


چينی خانه: در سالهاي 1016 و 1017 و 1020 هجري شاه عباس عمارتي به نام چيني خانه ساخت و يكهزار و دويست و يك عدد ظرف چيني وقف آستانه جد خويش كرد.


زير گنبد چينی خانه


اقامتگاه تابستانی عشاير – جاده خلخال به اسالم


اقامتگاه تابستانی عشاير – جاده خلخال به اسالم


زنبق ها اواخر ارديبهشت گل می دهند - جاده خلخال به اسالم

نوروز سفری به اصفهان کردم، منزل مرحوم استاد جلال الدین همایی که از ادیبان معاصر است. خانه زیبایی است که شاید 150 سالی عمر داشته باشد و از پدربزرگ او به پدرش و بعد به خودش رسیده است. خود جلال الدین در اتاق کتابخانه به دنیا آمده و تا وقتی برای تدرِیس در دانشگاه به تهران آمد در همین خانه زندگی کرده است. فضای خانه با آن حیاط و حوض و درختهای انار و توت بسیار دلنشین است. می توان در ایوانش نشست و آرامش ایرانی بی نقصی را تجربه کرد. شب که زیر سقف بلند گنبدی اتاقش می خوابی ناگهان می روی به سالهای دور، سالهای کودکی همایی ها و حافظ و سعدی خواندن کودکانی که به مکتبخانه می رفتند. انگار ماشین زمان است این اتاقها و این سقفها. تاریخ جلو چشمانت ورق می خورد. جلال همایی را می بینی که ادبیات فارسی و عربی و هیئت و ریاضی می خواند و شبها نزد پدرش سعدی و فردوسی و حافظ و مولانا. و این معماری ساده و زیبا و ماندنی و سالم. خانه هایی فقط از خشت، یعنی خاک، نه سیمانی نه آهنی. خانه هایی که از خاک و هنر معماری ساخته می شدند و صدها سال عمر می کردند. اتاقهای بزرگ و دلباز با درها و پنجره های زیاد و اتافهای کوچکی در پشت آنها که پنجره ای نداشتند و پناهگاه آدم از سرما و گرما بودند و خلوتگاهی خاموش. راستی مردم قدیم چه با ذوق و هنردوست بوده اند:

ایوان


کتابخانه


سقف کتابخانه


اتاق پذیرایی


اتاق پذیرایی


سقف اتاق پذیرایی


سقف اتاق پذیرایی


تاقچه اتاق پذیرایی


دری داخل اتاق پذیرایی


از بناهای تاریخی اصفهان مدرسه علمیه چارباغ (مدرسه سلطانی یا مدرسه مادر شاه) را ندیده بودم چون فقط در بعضی تعطیلات برای تماشا باز است و بقیه سال طلبه ها در آن درس می خوانند. اين آخرین بنای تاریخی باشكوه عهد صفویه در اصفهان است كه برای تدريس علوم دینی در دوره آخرین پادشاه صفوی، شاه سلطان حسین از سال 1116 تا 1126 هجری قمری ساخته شده و درختهای چنار كهنسال و مادی (نهر آب) فرشادی كه در آن جریان دارد، بر زیبایی نفیس كاشیكاری های نفیس آن افزوده و اين بنا را بسیار فرح بخش و روح نواز کرده است. فقط لحظه ای فکر کنید به جای این ساختمان های بی روح فعلی دانشگاه ها چنین بناهايی می ساختند و در آن درس می خوانديم.






سروی که رد پایش در نقش بته جقه و تیغ علم های عاشورا هست.



مادی فرشادی که از زير سردر و ميان مدرسه می گذرد. (مادی ها نهرهای آب اند که آب زاينده رود را توزيع می کنند.)


در یک حجره طلبگی


زیر گنبد مدرسه


سنگی که شاخص ظهر شرعی است. هر وقت سایه این سنگ به صفر برسد یعنی ظهر است.


در بازگشت از خوانسار گذشتیم که شهری پاکیزه و قشنگ و خلوت و خوش آب و هوا است:

سرچشمه خوانسار


مقبره ابا عدنان عارف خوانساری

Sunday, March 13, 2005

فارسی که می نویسی سرت را بالا بگیر!

بحثی درباره شیوه نوشتن فارسی درگرفت و مطلب مفیدی شبح بی شبیه نوشت و مطالب جالبی هم یاران این حلقه در نظرخواهی اش.
نظر من به اجمال این بود که گفت و گو ها و جستارها در این باره البته مفید و لازم است اما در عمل باید همه یک شیوه را پیش گیرند که اگر این طور نباشد دیگر نمی شود به آن رسم نوشتن گفت و باعث تشتت و نابسامانی می شود و هزار گونه زیان دارد. اینکه کدام شیوه را همگان برگزینند به نظر منطقی است که رسم الخط مصوب فرهنگستان زبان و ادب باشد و اگر چنین رسم الخطی نیست همانی که در کتابهای درسی آموزش می دهند. به هر حال در شیوه نگارش هماهنگی و همسانی مهمتر است تا اینکه بنا به یک استدلال آن را درست و یا نادرست بدانیم.
و گفتم که اینها مقولاتی وضعی و امری و تجویزی است و باید برای دستیابی به یک شیوه نگارش واحد مرجعی آن را وضع کند و همگی بپذیرند و به کار برند.
نمی شود که گروهی شیوه یک شاعر یا ادیب را برگزینند و گروه دیگر شیوه دیگری را. آن وقت می شود مثل همین هیئت های عزاداری که هر روز کوچکتر می شود و ذره ای تر: هیئت متوسلین به علی اصغر، هیئت متوسلین به علی اکبر ...
به فکرم رسید که ما ایرانی ها به شدت میل به تجزیه و انشعاب و تقسیم شدن داریم و از هر کار گروهی گریزانیم. همه می خواهیم برای خودمان استانی داشته باشیم، سازمانی داشته باشیم، رسم الخطی داشته باشیم. هیچ کس حاضر نیست زیر علم دیگری سینه بزند و ناگزیر هر کس باید هیئتی برای خود داشته باشد. همه چیزمان در حال فردی شدن و ذره ای شدن است و این پدیده همه گیر شده است.
درباره آسانی نوشتن بگویم که هر زبانی دشواریهایی هم دارد که ویژه آن زبان است و قابل یاد گرفتن. گمان نمی کنم یاد گرفتن نوشتن فارسی از زبانهای دیگر خیلی سخت تر باشد. شاید ما کمی کم همت شده ایم. اینکه فرزندان ما (نمی گویم خود ما) حال یاد گرفتن فارسی ندارند به دلیل سختی فارسی نیست، به دلیل آن است که احتیاجی به آن ندارند. اگر نیازمند آن بودند مثل انگلیسی با هر زحمتی بود یادش می گرفتند. نیاز که نباشد به هر آسانی هم باشد یاد نمی گیرند. یعنی خط را عوض میکنی و بخش عظیمی از میراثت را از دست می دهی کسی هم به فارسی دانان اضافه نمی شود.
خوب است این را هم بپرسیم که اگر همشکل کردن حروف و ترکیب ها خوب و مفید است چرا انگلیسی زبانان که نیازهای زبانی شان به لحاظ گستردگی شمار کاربران و نیز موضوعات دنیای پیشرفته بسیار بیش از فارسی زبانان کنونی است، چنین نمی کنند. به همان قیاس و برای مثال باید در انگلیسی کلمات: Fashion, Introduction, commission به شکل: Fashen, Introdakshen, Camishen نوشته شود یا Congradulation به شکل: kangrajulashen! . و چرا برای فرزندان ما سخت نیست که همه اینها را یاد بگیرند و با افتخار جلو دیگران بازگو کنند؟
گفتم میراث، به ذهنم رسید که رفتار ما با زبان فارسی درست مانند رفتار جوان خامی است با میراث هنگفت پدری. هر چه می خواهد با آن می کند و باکی از تباهی اش ندارد. زبان فارسی به گمان من بزرگترین ثروت ماست و مهمترین میراث نیاکان ما. ذهن و زبان ما به هم آمیخته است. اگر عزیزی یادگاری به شما بدهد که برایتان ارزشمند باشد آیا حاضرید آن را بدهید و چیزی شبیه آن ولی نوتر بگیرید؟ یا اگر کتابی داشته باشید، مثلا مجموعه شعری از شاملو با امضا و یادداشت خودش، آیا حاضرید آن را با مجموعه نویی عوض کنید؟ حال در نظر داشته باشید، کسانی که راحت دم از تغییر می زنید که این زبان امضای سعدی و حافظ و فردوسی را بر خود دارد. مولوی و خیام که اشعارشان جهانی شده به همین زبان سروده اند و این زبان بخشی از میراث جهانی بشر است.
به علاوه تغییر مرزی نمی شناسد. ممکن است ابتدا گفته شود حروفی که تلفظ مشابه دارند یکی شوند. آنگاه "مرض" و "مرز" هردو می شود "مرز" و در تشخیص آن هم می گویند از متن متوجه می شویم. این یعنی آسانتر بنویسیم اما سخت تر بفهمیم. چرا که درک معنی از متن، متنی که خود از همین کلمات ساخته شده، بسیار سخت تر است از یاد گرفتن "مرز" و "مرض".
پس از این مرحله خواهند گفت برای هم شکلی با دنیای پیشرفته فارسی را با حروف لاتین بنویسیم. و بعد حتما اینکه اصلا فارسی به چه درد می خورد همان انگلیسی کار ما را راه می اندازد. خلاصه اینکه به اندک زمانی میراث نفیس پدری به باد می رود.
فارسی شکر است. فارسی زبانی است که گنجینه عظیمی از ادب و هنر و فرهنگ در کنار دارد. فارسی را باید عزیز و بزرگ شمرد. فارسی که می نویسی باید سرت را بالا بگیری!

Saturday, March 12, 2005

رفسنجانی دارد همه چيز را مهيا می کند تا بيايد و منفورترين و سياستبازترين رييس جمهور شود. مطبوعات دارند چهره اش را بازسازی می کنند، گرچه اين چهره به سختی پذيرفتنی می شود. او می آيد تا امپراتوری مالی و به تبعش جمهوری اسلامی را نجات دهد. می آيد و با بی رحمی تمام اگر لازم بشود به بهانه حفظ اسلام فاتحه ولايت فقيه را می خواند يا پسوند اسلامی را از نام نظام حذف می کند. البته شايد هم فاتحه خودش خوانده شود، بسته به اينکه بازی چطور پيش برود.

جالب است که آخوند ها وقتی زوری بالای سرشان باشد چقدر معقول و لطيف می شوند. کافی است نگاه کنيم به عملکرد آقای سيستانی در عراق و همين آقايان خودمان در ايران!

Thursday, March 10, 2005

روز زن بود و اتفاقی این آهنگ را با صدای قشنگ زویا ثابت گوش می کردم. فکر کردم چه حسن تصادفی و تصمیم گرفتم تصنیفش را اینجا بنویسم. طبق معمول یادم رفت تا امروز. گمانم اصل آهنگ مال عارف قزوینی باشد. به هر حال اگر کسی آگاهی بیشتری دارد به ما هم بگوید. همینطور اگر لینک فایل صوتی اش را میدانید.
نقدا از تصنیفش لذت ببریم.
- با سپاس از قاصدک عزیز می توانید این ترانه را با صدای گیسو بشنوید که البته به گمان من قابل مقایسه با اجرای زویا نیست.

دختران سیه روز
تا به کی در افسوس
زیر دست مردان
تا به چند محبوس
در چنین محیطی
دختران ساسان
تا به کی خموشی
ای زنان ایران
هیچکس خبر نیست
فکر خیر و شر نیست
ای رجال ایران
زن مگر بشر نیست
چند در حجابی
تا به کی به خوابی
از وجود شیخ است
این چنین خرابی
مملکت خراب است
ملتش به خواب است
ای زنان ملت
وقت انقلاب است
دختران ملت
تا به کی به ذلت
برکنید از سر
چادر مذلت

اینکه دوستان از سر لطف از کارت تعریف کنند خوب است اما اینکه یک استاد درجه اول فن از ترجمه ات تعریف کند و حس زبانی ات را تحسین کند و بگوید گاهی به کارت حسودی اش می شود، آن هم جلو دیگران، الحق که مزه دیگری دارد.

شنیدم که آخوندهای موتور سوار قم با پلیس راهنمایی اختلاف پیدا کرده اند. پلیس هر موتور سواری که کلاه ایمنی نداشته باشد متوقف و جریمه می کند. آخوندها هم گفته اند رضا شاه هم نتوانست عمامه ما را بردارد، شما می خواهید بردارید؟
خلاصه کار بالا گرفته و آیت الله مکارم شیرازی که برای کهکشانها هم احکام مدرن صادر میکند، قالیباف فرمانده نیروی انتظامی را خواسته و به او گفته از این کار دست بردارد. او هم گفته که این کار برای حفظ جان افراد و کاهش تلفات لازم است. آیت الله هم گفته که روحانیون را استثنا کنید و عمامه آنها را به جای کلاه ایمنی قبول کنید!
عین واقعیت است به جان شما! جک نیست!
پا منبری 1: آخوندها باید پیام بدن که ما آدم بشو نیستیم، برو پی کارت!
پا منبری 2: آیت الله باید می گفت که آخوندی که هنوز سوار موتور می شود و حداقل 405 یا سمندی سوار نیست همان حقش است که بیفتد و بمیرد.
پا منبری 3: در حوزه درخت مو ای بود که هنوز حتی غوره اش هم نبسته بود. یک روز آخوندی دستها را پشت کمر زده بود و مثل بز داشت از همان غوره نارس می خورد. ریشش هم مثل ریش بز می جنبید. آخوند دیگری به او رسید و گفت که نخور این را دل درد می گیری. بگذار لااقل غوره بشود بعد بخور. آخوند اول گفت مال امام زمان است می خواهم بخورم!
این هم عین واقعیت است به جان شریفتان!

Wednesday, March 09, 2005

نوشته زيبايی از خورشيد خانوم درباره رفتار جامعه با زنان

Tuesday, February 15, 2005

بي تو نه امور اين جهان لنگ شده
نه بين زمين و آسمان جنگ شده
نه کوه شده آب و نه دريا شده خشک
اما دل من، براي تو تنگ شده

شعر از هادی خرسندی

Saturday, February 05, 2005

همه فن حريف و شراگيم (پست 12 بهمن 83) شرح کافی از سفر پر ماجرای ما به ميانکاله داده اند. پس من فقط به چند عکس بسنده می کنم.

































































سفری به جنوب شرقی ورامين و دير گچين


















Sunday, January 23, 2005

طنز با معناترین و ارزشمندترین شیوه تفسیر و توصیف جهان است ، گویا زندگی آدمها چیزی نیست مگر طنز خدایان.

Tuesday, November 16, 2004

آخر هفته گذشته همراه عده ای به کویر رفتیم. بعد از ظهر راه افتادیم. تا کاشان رفتیم و بعد راهمان را به طرف آران و بیدگل کج کردیم و از آنجا جاده خاکی بیابان گرفتیم و رفتیم. شب بود ولی خارها و گاه درختچه های بیابان پیدا بود. غیر از ما هیچ رهگذری در آن حوالی دیده نمی شد. بعد از حدود پنجاه کیلومتر خاکی به کاروانسرای مرنجاب رسیدیم. برکه جلو کاروانسرا انگار بهشتی بود وسط بیابان برهوت. برکه ای که از آب قناتی پر بود و مرغابی هایی که در آن شنا می کردند و چند سگ خوشگل و مهربان و چراغهای برقی که دور درختهای اطراف برکه کشیده بودند به استقبالمان آمدند.




آتشی از چوب گز افروختیم و دور آن جمع شدیم و بساط چای را علم کردیم. بعد از مدتی هم شامی خوردیم و رفتیم که بخوابیم. بعضی در اتاق کاروانسرا خوابیدند و برخی بر بام آن.
صبح زود برای تماشای طلوع به صحرا رفتیم. سر راه نزدیک دریاچه نمک چاه دستکن است که با عمق دو متر آبی تقریبا شیرین دارد. بعد از آن به زمینی رسیدیم که گویی نقشهای لانه زنبوری را سفالگران با زیبایی تمام روی آن نقش کرده بودند. از آن گذشتیم و سپس از تپه های رملی که خنک و زیبا بودند بالا رفتیم. بالا رفتن از آنها آسان نیست. آدم توی ماسه فرو می رود اما بی اندازه حس خوبی دارد.






از آنجا برگشتیم و در کاروانسرا صبحانه خوردیم و باز راه افتادیم به طرف دریاچه نمک. اطراف را که نگاه می کردی تا چشم کار می کرد سفید بود، مثل قطب شمال، اما از نمک، نمک شور شور.



بعد رفتیم به جزیره سرگردان که تپه ای است آذرین در میان دریاچه نمک و قدیمیها معتقد بودند که جابجا می شود. ادیبی می گفت داستان جزیره سرگردانی خانم دانشور با الهام از نام همین جزیره نوشته شده و قهرمان آن زنی به نام هستی است و جالب آنکه ما هم همسفری داشتیم که نامش هستی بود!
از جزیره که برگشتیم ناهار خوردیم و قبل از غروب راه افتادیم و تا تهران آواز خواندیم.
چیزی که به فکر هر کسی در برخورد با آن همه زیبایی کویر می رسید این بود که این مملکت چقدر جاذبه گردشگری دارد و اهالی ایران چقدر از داشته های خود غافل اند و همه چیز را رها کرده اند و چسبیده اند به چارتا بشکه نفت، حیف.
ما گروه ناهمگونی بودیم که تنها وجه مشترک همه خونگرمی و همجوشی و مهربانی بود. سن افراد بین سه تا پنجاه و سه سال بود و در میانشان پزشک و مهندس و دانشجو و عکاس و فیلمساز و حقوقدان و مکانیک و نقاش و خانه دار پیدا می شد.
از نوشته شبح متوجه شدم که او هم در حوالی ما بوده است و در میان گروهی از جوانان که سرگردان کویر و بیابان بودند. حالا که فکر می کنم یادم می آید آن شخص مشکوکی را که در صندلی عقب یک ماشین مشکی نشسته بود و عینک سیاهی به چشم داشت و یقه بارانی اش را بالا کشیده بود و کلاه شاپو به سر داشت و از وجناتش دزدی و هیزی و مشکوفی و کفر و الحاد و زندقه می بارید.
ماجرای رستوران آفتاب مهتاب را هم این دوست خوبم نوشته است.
این چند عکس را داشته باشید تا راه اندازی فتوبلاگ.


































Wednesday, October 27, 2004

به زندگی لبخند می زنم
زمانی که
زندگی به من لبخند می زند
اما زندگی به من لبخند نمی زند
مگر من به او لبخند بزنم

من و زندگی سالهاست
با خشم
چشم در چشم هم داريم

Sunday, October 24, 2004

خوشبختی کجاست؟
خوشبختی آن سو تر از
همه خمهای تمام کوچه هاست
خوشبختی مکانی است
بی مکانی است
به انتظار
مانده فراسوی همه جاده ها
جاده ها، بیراهها
بیراهها و راهها
جاده های سنگی و ابریشمی
رشته هایی گردن هم شهرها هم دیه ها

خوشبختی شاید
آخر هیچ جاده ای
نباشد
بی شک اما
تا رسیدن به آن
همه جاده ها را باید پیمود
باید از خانه گریخت
هفت خان را طی کرد
هفت شهر را باید گشت

خوشبختی شاید
در پساپشت همه جاده ها
راهها، بیراهها
خانه ها و شهرها
ساده
اما نه به سادگی
بر شانه دوستی
یا آغوش مادری
یا حتی نگاه رهگذری
جا خوش کرده باشد

خوشبختی بی گمان در جایی است
که شاعران
شعر های نگفته شان را
برای هم می خوانند

Saturday, September 18, 2004

آدم اينجا تنهاست
تنهاست
تنهاست
و در اين تنهايي
شاخه ناروني تا ابديت جاريست...

(سهراب)

Friday, September 17, 2004

مهاجراني از ايران رفت!

عنوان بالا گمانم خيال خيلي ها را راحت مي کند. اما آدم بايد خيلي احمق باشد که در مملکتي خيالش راحت باشد که در آن کسي که چهار سال معاون نخست وزير و هشت سال معاون رييس جمهور و سالهايي هم وزير بوده مخفيانه به خارج از کشور هل داده مي شود.
اگر اين خبر راست باشد فاجعه ايست. وقتي مهاجراني که پس از انقلاب همه گونه خدمت به نظام کرده و همواره به آن وفادار بوده تحمل نشود و با چنين آبروريزي به نوعي اخراج شود ديگر حساب بقيه روشن است.
چنين که پرده دار به شمشير مي زند همه را / کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
مهاجراني هرگز مدير توانا يا متفکر دانشگاهي بزرگي نبود. خودش هم چنين ادعايي نداشت. اما براي کار سياست از دانشهاي لازم به قدر کفايت بهره مند بود و خوب مي توانست با استفاده از آنها در فضايي که خطابه حرف اول را مي زند سخن بگويد. نطق تاريخي اش که راي مجلسي را برگرداند که يکسره آمده بود تا او را عزل کند و ماخوذ کردنشان به منطق خودشان هرگز از ياد نمي رود. او کسي بود که خدمات بزرگي هم به نظام حکومتي و هم به کشور ايران کرد. پيدايش دوباره روزنامه ها و بروز مفهوم جديد مطبوعات متنوع به کمال وامدار شجاعت و پايمردي اوست. انتشار صدها جلد کتابي که سالها در ارشاد منتظر مجوز بودند نيز همين طور.
مهاجراني آدم با شهامتي بود و خود تا حد زيادي مصداق منش جوانمردي سياسي بود که هميشه مي ستود و رقيبانش نداشتند. او علاوه بر همه چيز "آني" داشت و همين "آن" بود که گرفتارش کرد. "آن" مهاجراني اندکي جوانمردي بود و کمي شهامت.
انيشتن بزرگ گفته بود: دو چيز است که نهايتي ندارد، جهان و حماقت آدمي! اما بعضي در اين کشور ثابت کردند که چيز سومي هم هست که نهايتي ندارد و آن وقاحت است. انسانها در همه جاي دنيا و با هر کيش و مسلکي چنين اند که در برخورد با مسايل غير اخلاقي در نقطه اي ديگر توقف مي کنند و چشم فرو مي اندازند. خيلي وقاحت مي خواهد که آدم مسايل خصوصي افراد را بکاود و آن را فاش کند و اين کار را تا آنجا ادامه دهد براي طرف امکان تنفس هم باقي نگذارد. کيست که بي گناه و معصوم باشد؟ کيست که مسايلي نداشته باشد که آبرويش را تهديد کند؟ چند نفر از امرا و صاحب منصبان پرونده هاي سنگين فساد اخلاق دارند؟
گناه واقعي مهاجراني همان کارهايش در آزادي مطبوعات بود و کتاب و همان تساهل و تسامح اش و آنچه ديد و کشيد تاوان و جزاي اعمالش. اما گناه ظاهري اش چه بود؟ اين را ديگر همه مي دانند چون به قدري در بوقها تکرار شد که همه دانستند. اما اگر آن را از پشت بوق دراوريم چه مي شود؟ مي شود اينکه مردي ترک نفقه کرده و مهر زن شرعي اش را هم نمي دهد و زنش هم رفته و از او شکايت کرده است. مي شود يکي از صدها هزار پرونده مشابهي که هر روز در دادگاههاي خانواده مطرح مي شود. اما اين يکي به دلايل خاصي بايد افشا شود و تشت رسوايي اش از بام بيفتد و صدايش را همه بشنوند. عجب روزگار غريبي است و عجب مردمان قهرماني اند ايشان. مرزهاي کينه تا کجا مي رود که رفتارها چنين مي شود. مگر نه اين است که ادب رقابت سياسي اقتضا مي کند که شکست را با ترک قدرت قبول مي کنند و پيروز مثل وحشيان سر در پي رقيب شکست خورده نمي گذارد؟ مهاجراني که استعفايش را داده بود و کناري نشسته بود. شما هم که پيروز ميدان بوديد. پس اين کينه که او را تا مرگش تعقيب مي کنيد براي چيست؟
ظريفي مي گفت زمان شاه حتي در بي پرده ترين فيلمها هم تفاوتي ميان زن نجيب و زن بدکاره مي گذاشتند. اما ما موفق شديم اين تفاوت را برداريم و اتفاقا رابطه شرعي را کمتر از روابط غير شرعي تحمل کنيم.
وضعيت غريبي است. هر روز مجال تنفس براي اهل فرهنگ در اين مملکت تنگ تر مي شود و غصه مضاعف است زماني که از ماست که بر ماست.

Sunday, September 12, 2004

فرض كنيد ويزاي اقامت كانادا بعد از چند سال انتظار آمده و چند روز ديگر عازم هستيد. و فرض كنيد كه از ماهها پيش هر چي ebook و نرم افزار درباره كارتان پيدا كرديد يا دانلود كرديد همه را روي يك هارد ذخيره كرديد و آن را آماده گذاشتيد تا فردا بياييد و ببريدش. به همكارتان هم سپرديد كه مواظب اين هارد باشد تا فردا و همكارتان هم با خنده بهتان گفته كه باشد فرمتش مي كنم. حالا فرض كنيد فردا صبح است. همكارتان بهتان زنگ مي زند كه: هاردت را اشتباهي فرمت كردم!
و اين ماجرايي بود كه چند روز گذشته اينجا اتفاق افتاد:
همكارمان كه ذوب در شبكه و كامپيوتر است عازم كانادا بود. ماهها كارش جمع كردن برنامه هاي لازم و انواع ebook ها بود. از وقتي مي شناسمش زندگيش خلاصه شده تو شبكه و تدريس و اين كارها. همه اطلاعاتش را از منابع مختلف كپي كرده بود روي يك هارد تا آن را همراهش ببرد. سه شنبه كه مي رفت به همكار ديگرمان گفت هواي اين هارد و داشته باشد تا فردا كه فقط يك سر مي آيد براي بردن آن. اين همكارم هم به شوخي گفت باشد برايت فرمتش مي كنم!
شوخي تعبير شد. اين همكارم كه گويا مي خواست از ويندوز روي آن هارد ايميج تهيه كند به جاي آنكه هارد دوم را فرمت كند اشتباهي هارد اول را فرمت كرد و سي و هفت هشت گيگابايت اطلاعات دود شد و رفت هوا. همه ناراحت و نگران كه چه بكنيم و چه جوري به آن همكارمان خبر بديم. گفتيم حداقل يك سكته را مي زند.
خلاصه به آشناها گفتيم نرم افزار هاي احياي هارد آوردند اما نرم افزار رجيستر نشده بود و ناقص كار مي كرد. تا شب همكارها ماندند و نشد. فردا صبح خبر را به مسافر بد شانس دادند. او هم بعد از يك سكته ناقص پا شد و آمد. يك بسته نرم افزاري هم به دوازده هزار تومان خريدند و افتادند به جان هارد مرحوم. خوشبختانه يكي از نرم افزار ها كار كرد و تا شب توانستند سي و چهار پنج گيگابايت را احيا كنند. اما خوب همه نگران بودند و يكي دو نفر هم تو كما. قوانين مورفي همچنان معتبرند: اگر چيزي بخواهد خراب شود هميشه جايي و زماني خراب مي شود كه بيشترين خسارت را ايجاد كند!

[Powered by Blogger]